تبليغاتX
شبهای تکراری


شبهای تکراری

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است وتنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد...

AGORA

امروز يه فيلم ديدم...كه باز هم مبينم...چون يك بار براي ديدنش كافي نيست...با اين فيلم متوجه شدم كه هنوز تغييري نكردم...من هنوز افكارم رو دارم و خوشحالم حفظشون كردم...اين فيلم كه اسمش agora بود درباره ي يك انجمن ، يك عده آدم كه تعدادشون هم كم نبود ميون عده اي ديگه بود كه عقايدشون با هم فرق داشت يه عده فيلسوف كه  دنبال علم بودن و با عقايد يونان و مصر باستان دنبال علم و عقايد علمي راجع به نجوم و رياضيات و اكثر علوم بودن و البته خدا رو هم قبول داشتن چون كسي كه پي علمه و دنباله علمه نميتونه خدا رو نشناسه چون توي هر چيزي خدا رو ميبيني فقط كافيه كه چشمهات رو باز كني و يه دانشمند هم چشمهاش رو به روي همه چي باز ميكنه...اين ميون يه عده ديگه بودن كه خودشون رو كشته و مرده ي عيسي معرفي ميكردن و آدمهاي زيادي رو ميكشتن و ميگفتن اين فيلسوف ها كافر هستن البته خود فيلسوف ها هم يه جورايي مقصر بودن ...اين سربازهاي عيساي شهر سيريل يه جورايي خيلي مثل آقا زاده هاي خودمون بودن...عقايد عجيب و غريبي هم داشتن... خلاصه كتابخونه اي كه فيلوسفها توش درس ميخوندن رو آتش ميزنن و شهر رو دست ميگيرن (در واقع علم رو يه جورايي كفر ميدونستن) يعني هر چقدر كه مردم نادون تر باشن بيشتر به خدا نزديكن و اين عقيده رو داشتن كه انسان بايد مثل گوسفند باشه...كسي كه فيلسوفها رو درس ميداد يه خانوم بود((منبع این تیکه مطلب  از سایت یکی از دوستان نا آشناhttp://3canc.funha.com البته چون اطلاعاتش راجع به هایپا دقیق بوده...ممنونم ازش)):

هایپِیشیا (Hypatia) (راشل وایز) دختر دانا و دانشمند و فیلسوفی است که خود فرزند یکی از اشراف فیلسوف اسکندریه، تئون، است. در سال ۳۹۱ میلادی، اشراف شهر همچنان بت پرستند و فقرا به دین مسیحیت ایمان آورده اند و بخشی از شهر هم جامعه ی یهودی است. در میان این تعارضات مذهبی هایپیشیا به دنبال یافت مرکز جهان هستی و مدار گردش زمین به دور آن و چگونگی حفظ تعادل جهان است، در حالی که شاگرد اشراف زاده اش، اورستس (اسکار آیساک) و برده ی جوانش داووس (مکس مینگلا) عاشقانه دوستش می دارند. در این شرایط است که نادانی یکی از بزرگان شهر، تعادل مذهبی و زندگی شهر را برای همیشه خارج می کند و…

راشل وايز در آگورا

... هایپا يه خانومي كه من آخر فيلم واقعاً بعد از مردنش حس پوچيم دو چندان شد...مسيحي ها يعني سربازهاي مسيح بعد از تمام قتلهايي كه توي سيريل انجام دادن و بعد بيرون كردن يهودي ها و كشتن خيليهاشون و آواره كردنشون به اين خانوم لقب فاحشه دادن...به  هایپايه خانوم دانشمند كه تمام عمرش رو توي زمينه ي نجوم فعاليت ميكرد...و به اكتشافات بزرگي دست پيدا كرد كه نا تموم موند...و بعدها دانشمندهاي بزرگي كه شاگردهاي اين خانوم بودن نظريه هاش رو كاملتر كردن و به اثبات رسوندن...عاقبت اين دانشمند رو به طرز خيلي وحشتناكي كشتن به جرم اينكه...عيسي... خدا گفته زن نجيب نبايد به مرد درس...دستور يا اجازه بده و اين زن كلي شاگرد و مريد داشته....چيزي كه الان توي اسلام هم ميبينيم......در مورد فيلم ديگه حرفي نميزنم اگر نديديد بريد ببينيد...اما چرا دين باعث ميشه اتحاد اينجور از بين بره؟ تا قبل از اينكه دين وسط نيومده بود همه خوب بودن با هم برادر و برابر بودن...و به قول اقليدس وقتي كه دو تا چيز با هم مساوي باشن ..اگر چيز سومي هم وجود داشته باشه اون هم باهاشون مساويه پس همه چيز توي اين دنيا با هم برابره ما همه با هم برابريم...زن يا مرد فرقي نميكنه...با دين بي دين فرقي نميكنه...گفتم كه من هنوز هم فرقي نكردم من هنوز همون بي دينم ....من ديني ندارم اما خدا رو دارم...من خدا رو توي علم ميبينم...توي آسمون شب كه وقتي بهش نگاه ميكنم لذت ميبرم ...خدايي كه هميشه هميشه هميشه همه جا ازش ياد كردم هر وقت خواستم اومدم اينجا يه چيزي درباره ش نوشتم...براي همين دوست ندارم اين وبلاگ مزخرف سرد رو حذف كنم...حس ميكنم يه بازيه...قابل لمس و دوست داشتنيه حتي اگر بازي باشه...من نميدونم چي بگم...اما يه حس خيلي خوب دارم نميخوام گمش كنم...دوست دارم مغزم رو كامل فرمت كنم...از اول الفباي جهان رو بريزم توش...يه چيز مثل خوره توي وجودمه..خوره ي ياد گرفتن مثل يه گشنه كه وقتي بعد از مدتها غذا ميبينه نميدونه از كجا شروع كنه...بعضي وقتها حتي يه كلمه ي ساده هم يادم ميره...اما...من ميرسم ..به اون چيزي كه ميخوام...مطمئنم...از كجا معلومه؟؟؟شايدم ....شايد...شايد...هيچي...

                                                       

نویسنده: الدوز ׀ تاریخ: شنبه بیست و هفتم شهریور 1389 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

ماه و پلنگ

بعد از این همه مدت که اومدم سعی کردم با یه مطلب جالب به روز شم...امیدوارم خوشتون بیاد...

                   

ماه و پلنگ برای ادبیات کهن فارسی هیچ تداعی معنا داری ندارد اما در ادبیات معاصر مجموعه ای غنی و زیبا از داستان ها ، شعرها ، ترانه ها و حتی یک نمایشنامه ، همه با عنوان " ماه و پلنگ "  خودنمایی می کند . ندرتا در باره ی ارتباط این دو موجود مرموز سخن به میان آمده و سبب این تلمیحات برای مخاطب نا آشنا ، مبهم است . در جهان باستان " پلنگ " نمادی بسیار قوی و پر تکرار است . پلنگ ها نخست نماد قدرت و خشونت و جرئت ، استقلال عمل و رای هستند و افرادی که این نماد را برای خود انتخاب می کردند معتقد بودند همانند پلنگ که در تنهایی زندگی می کند و با این حال بر اطرافش مسلط است بدون نیاز به دیگران هر کاری را در نهایت قدرت می توانند انجام دهند . در بعد اسطوره شناسی نماد " پلنگ " معنایی ثانوی و پیچیده می یابد . در اساطیر پلنگ نماد قدرت زنانه بر روی زمین است . قدرتی که با تاریکی همراه شده ( مقدس ترین و نمادین ترین پلنگ ها سیاه هستند ) و با مرگ عجین است اما این مرگ به معنای نیستی نیست بلکه نوع مرموزی از مردن و دوباره در اوج قدرت زنده شدن است . پلنگ همواره مانند تصویر دست نیافتنی الهه ها و در معنای عام زنان نشانه ی قدرتی است که همان گونه که از بین می برد می تواند بسازد و همان گونه که به شدت ترسناک است به شدت دوست داشتنی هم هست . این احساس دوگانه به یک مفهوم واحد در ادبیات کهن ما بسیار دیده می شود مثلا آن جا که چشم معشوق خونریز است و یا عتابش جانفرساست و در عین حال دوری ازو هم امکان ندارد . تصویر چنین عشق دست نیافتنی ای وقتی کامل می شود که پلنگ اساطیری در زمینه ای اساطیری قرار گیرد و مجموعه ای از روابط این چنینی ایجاد شود تا ذهن افراد این خواستن و نتوانستن ، این ترس و رغبت و این دوگانگی جانکاه را به راحتی ترسیم کند . زمینه ي این تابلوی سراسر رمز و راز شب است و ماه در آن و پلنگی که هوس رسیدن دارد . ماه به خودی خود در اساطیر موجودی مونث است و تمام مادینه ها در اساطیر همواره با تاریکی ، خشونت ، خواستن ، مکر ، زیبایی راز آلود ، مرموز بودن و زایا بودن همراهند . ( چشم سیاه ، گیسوی سیاه ، خال سیاه  و مژگان سیاه شما را یاد چیزی نمی اندازد؟ ) . ماه پلنگ آسمان است و پلنگ ماه زمین . در حقیقت بین این دو نماد تفاوتی از نظر مفهوم اسطوره ای نیست اما وقتی قرار به نمایش مفاهیم این دو موجود در قالب افسانه باشد تازه کمبود ها معلوم می شود چرا که هر دو از یک جنسند و مانند دو قطب هم سوی آهن ربا اگر بخواهند هم به هم نمی رسند و این قدرت فریبنده ، این زنانگی مرموز در حیات جایی تنها در خودش حبس می شود . باید توجه کنید که منطق معمول در زندگی برای تحلیل اساطیر به کار نمی آید و مشکل ماه و پلنگ با حضور عناصر نرینه حل نمی شود . چرا که اصل این افسانه نمایش نرسیدن نهایی به قدرت مطلق و کامل برای اجزای حیات است . بیان صریح این نکته که اگر کمالی هست از آن کلیت زندگیست و نه اجزای آن و اگر اجزا خود دست به تلاش برای وصول به بالاترین ها بزنند هرگز موفق نخواهند شد . مثل پلنگی که می خواهد به ماه برسد . با این توضیح به افسانه ی کوتاه و کوچک ماه و پلنگ توجه کنید . افسانه ای چینی چنین است که : پلنگ های وحشی و دست نیافتنی ، همگی به یک نوع می میرند . هنگامی که پلنگ ها به بلوغ کامل می رسند و به هر چه خواستند رسیدند ؛ بر مرتفع ترین نقطه ممکن می روند و براي به دست آوردن آن چه تا حال طعم مرگ آفرين پنجه شان را نچشيده تلاش ميكنند.آري ماه را نشانه ميروند.دورخيزي ميكنند و جهش...آن قدر بر جهش هاي خود مي‌افزايند كه سر انجام كمرشان مي شكند و .... افسانه ي چيني چنين است كه: پلنگ هاي وحشي و دست نيافتني،همگي به يك نوع مي ميرند....

نویسنده: الدوز ׀ تاریخ: دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

برای کسی که هیچ وقت نخواهد خواند...

گقتی از عشقم حذر کن چه بد کردم نکردم...

یادمُ از سر به در کن چه بد کردم نکردم....

ز اول گفته بودی ولی از تو نشنیدم....

توی آیینه ی دیروز کاش که فردا رو میدیدم...

با تو عشق آمد و گم شدهر چه بود زیر و زبر شد.............................

لحظه ها خالی و خسته

زندگی بیهوده تر شد....

گفتی از عشقم حذر کن چه بد کردم نکردم....

فکر آزارو خطر کن چه بد کردم نکردم...

عشق اولین تو بودی با تو من عشق و شناختم....

ای تو عشق آخرینم رفتی و دردو شناختم

با تو من عشق و شناختم... با تو من زندگی ساختم....

از کسی گله ای نیست اگه باتم از تو باختم.......................................

گفتی از عشقم حدر کن چه بد کردم نکردم...

عشقمُ ازسر به در کن چه بد کردم نکردم..

هر کسی پس از تو با من خلوت منُ به هم زد...،

تو رو باز به یادم آورد اگه از عاطفه دم زد......

هر کسی پس از تو آمد خلوت منُ به هم زد.....،

سرنوشته من نبوده سرنوشتی که رقم زد.........

روز اول گفته بودیولی از تو نشنیدم...

توی آیینه ی دیروز کاش که فردا رو می دیدم....

با تو عشق آمدُِ گم شد هر چه بود زیر و زبر شد...................

لحظه ها خالی و خسته زندگی بیهوده تر شد...

گفتی از عشفم حدر کن چه بد کردم نکردم.........................................................................؟؟؟؟؟

 

نویسنده: الدوز ׀ تاریخ: پنجشنبه پنجم دی 1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

دلم عجیب گرفته ست....

من نه مثل فروغ روي پشت بوم ستاره دس چين کردم ...نه مثل سهراب پنجره اي رو به دريا ...و نه هيچ وقت براي پنجره ي اتاقم شعر گفتم پنجره ي اتاق من زنگزده پنجره رو هم وقتي باز ميکنم فقط آدمهايي رو ميبينم که با ذهنيت کج تابشون درحال چريدن روي ذره ذره خاک خدا هستن  کتابهام روي ميز پخش اند .هيچ کتاب خونه اي آغوشش روبه روشون بازنميکنه کتابهام هم مثل خودم هستن.کتابهايي که سرنوشتشون نامعلومه .از ذهنهاي پاکي جاري شدن ...کتابهايي که گريه ميکنن ميخندن وفرياد ميزنن وکسي صداشون ونميشنوه کتابهاي پاکي که هيچ وقت ...هيچ وقت واژه هاشون روبه ذهنهاي مسموم نشون نميدن ...وقتي که به سقف اتاقم نگاه ميکنم  تموم وجودم يخ ميزنه...اما نميدونم بلورهاي قلبم چه جوري ذره ذره آب ميشن واز چشمهام به شکل يه قطره بيرون ميريزن نميدونم چي  هست که اونها روآب ميکنه سقف اتاقم هم با قيافه ي مسخره ش که دست کمي از پنجره نداره وتاحالا هيچ شعري توسط قلب من ...ميگم قلب چون شعرها  ازقلب آدمها تراوش ميشن و نه از مغزو اين يه نظر شخصيه زاده نشده .ياسقف وپنجره عرضه نداشتن ...يا من...سقف بي روح و بي زاويه سقفي که هر چي بهش نگاه ميکنم بيشتر دلم ميگيره....
سقفي که هروقت دلم ميگيره کاغذ مي جوم و با شدت به سمتش پرتاب ميکنم که بچسبه پنجره اي که هيچ کس دوسش نداره ودلش واسش نميسوزه دلش واسش تنگ نميشه و هيچ کس اون رو نميبينه وبراي همين رنگش نميکنه ...اين يکي هم انگار سرنوشت خودمن رو داره...هيچ وقت خونه اي که توش زندگي ميکنم رودوست نداشتم...چون حوض نداشت .چون ...ازوقتي که توش چشم بازکردم دلم گرفت.حتي اگه چشمهامم بسته بودبازم دلم مي گرفت...خونه اي پر از (آرشيوهاي خنده دار) که هيچ کس ازشون سردرنمي ياره و نميفهمه وقتي اين آرشيوها رو ميبينم چقدرررررررررررر دلم ميخواد گريه کنم ...اما ميخندم...حتي از گلهاي قالي خونه هم متنفرم ، توي اين خونه هر شعري که ازقلبم زاده شده بوي خون ميده خونه اي که هميشه آرزو داشتم توش گلهاي شمعدوني رو دورتادور يه حوض بلورپر از ماهي هاي قرمز و نقره اي بچينم ،خونه اي که هميشه نداشتنش بهتر از داشتنش بود...روح ما توي تک تک سوراخهاي خونه مون جاريه پس اين خونه نيست که من ازش بيزارم چيز ديگه ايه ...چيزي که بازهم نساختن ونپرداختن بهش بهتر از ساختن و پرداختن بهشه ... اما به کتابهام قول ميدم ذهنهاي کثيف چپ بهشون نگاه نکنه يه کتابخونه با دستهاي خودم براشون مي سازم تا يه روزي خودم هم گرد و خاک بشم و ميونشون پنهون بشم تا از دنياي کثيفشون !فرار کنيم ...سبدم رو هم آماده کردم تا که يه شب روي پشت بوم ستاره دس چين کنم ...روي پنجره ي خسته و بمار اتاقم هم گلهاي نوزاد صورتي و سفيد رو نقاشي مي کنم که شبها با بوشون مست بشم و صبح که ازخواب پاميشم و پنجره رو واميکنم ز شدت مستي انسانهايي رو ببينم که پرواز رو درک ميکنن وراه دريا رو بلدن و نفسشون پاکه ...انسانهايي که ميدونن  خدا عشق رو بهشون به رايگان نداده... يا به قول نيچه انساني زيادي انساني از شدت مستي پنجره اي رو ميبينم که پشتش يه آسمون پاک و آبيه و آسمونيه که شبها سخاوتمندانه ستاره هاش رو به سبد من جا ميده الآن ديگه اون حس وحال اول نوشته م رو ندارم الان گلهاي قالي بوي خوبي دارن حتي مريمي که چند روزي خشک شده باز هم عطرش رو توي همين اتاق با همين سقف بي زاويه وپنجره ي بي ترکيب پخش کرده...الان ميشه نوشت ميشه يه شعر قدغن روخوند وتوش غرق شد ميشه توي آيينه نگاه کرد و يه عکس از يه صورت غمگين کشيد و به ديوار چسبوند ،ميشه با مسافر شعر سهراب روي تموم آبهاي دنيا به تموم ماهيا سلام کرد و دريايي شد ، ميشه هر قصيده رو باقشنگترين چشمهاي دنيا اندازه کرد ميشه توي اون چشمها گم شد و مرد ...ميشه ميشه دريا رو به بغض من سپرد...... ...،


   

نویسنده: الدوز ׀ تاریخ: چهارشنبه سی ام آبان 1386 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

حرف حساب!

 
از دو کلام حرف حساب قدما... همین خوشمان است که می گفتند خر..خر است!

خر مرادمان شده خر شیطان !

نمی توانیم هم پیاده شویم...

مرتب هم یورتمه می رود!

از کره گی هم که دم نداشت...

بر حسب تکلیف سقطش نکنیم خیلی حرف است...

 

نویسنده: الدوز ׀ تاریخ: دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

چه دیار اسرار آمیزیست دیار اشک.............

 

دوست ندارم بيفتم به دهن دره پس شعر زير رو بخونيد.....شعري که ميشه باهاش گريه کرد اشک ريخت واشک ريخت

 
ميون اين همه کوچه که به هم پيوسته
کوچه ي قديمي ما کوچه ي بن بسته
ديوارکاهگلي يه باغ خشک که پر از شعراي يادگاريه
مونده بين ما و اون رود بزرگ که هميشه مثل بودن جاريه
صداي رود بزرگ هميشه تو گوش ماست
اون صدا لالايي خواب خوب بچه هاست
کوچه اما هرچي هست کوچه ي خاطره هاست
اگه تشنه ست اگه خشک مال ماست کوچه ي ماست
توي اين کوچه به دنيا اومديم توي اين کوچه داريم پ
ا ميگيريم
يه روزم مثل پدر بزرگ بايد تو همين کوچه ي بن بست بميريم
اما ما عاشق روديم مگه نه؟
نميتونيم پشت ديوار بمونيم
 ما يه عمره تشنه بوديم  مگه نه؟
 نبايد آيه ي حسرت بخونيم
ميون اين همه کوچه که به هم پيوسته
کوچه ي قديمي ما کوچه ي بن بسته
دست خستم بگير تا ديوار گلي رو خراب کنيم
يه روزي هر روزي باشه دير و زود
مي رسيم با هم به اون رود بزرگ
تناي تشنه مون ميزنيم به پاکي زلال رود
  دست خسته م  بگير تا ديوار گلي رو خراب کنيم
  دست خسته م بگير
 دست خسته م بگير

نویسنده: الدوز ׀ تاریخ: سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

بعضی از لحظات دلشون برای ماها تاپ تاپ میکنه .....

این پست رو توی گوشیم نوشتم ....انگشتهام باد کردهدیشب تا صبح با گوشیم ور رفتم تا یادداشتش کردم .....حالا آروم بشینید و بخونید

من چند روز پیش  بعد از چند سال دوباره قایم موشک بازی کردم بعد از ۱۰ سال یادش به خیر چه دنیای پاکی بود تموم سوراخ سنبه های خونه تو ذهنم بود اما دیگه جای من نه پشت میز نه توی کمد دیواری نه پشت فریزر میشه....نسترن هم که شمردن بلد نبود همش میگفت۱۲۹۸۷و دوباره از ۱ شروع میکرد به شمردن .... حدود ۳ ساعت  شمردنش طول کشید من به زور خودم رو جا دادم پشت فریزر بقیه هم توی جالباسی  قایم شدن من با اینکه  یه جورایی بزرگ شدم اما هنوز هم واسه قایم موشک قلبم تند تند میزنه  نمیخوام بگم کاش بزرگ نمیشدم اما من همیشه میخوام توی همون دنیای پاک باشم یا اقلا گاهی سرک بکشم  هر چی نباشه من دستپرورده ی  همون حال و هوام....بعضیا رو میشناسم که حتی نمیدوننن  قایم موشک چیه گرگم به هوا واسه گوششون گنگه ...غریبه.....نمیدونم  از نظر این قارچها زندگی یعنی چه نمیدونم اونا چه جور چیزای اطرافشون رو هضم میکنن اما بدون شک دنیای سمی و کثیفی دارن..... دنیای لجنشون پیشکش  خودشون ....بحث منم بحث قایم موشک بازی نیست ....خودتون یه کم فکر کنین  همه چیز روشنه خوبیش اینه که میتونی دنیا رو اونجور که میخوای ببینی تا از این دنیا مرخص شی...بهتره زیادی توی این چند روز به خودم سخت نگیرم تا بیاد بگذره  حالا هم میخوام برم کنار ماهیم و بوی گلای مریم و با آرامش استشمام کنم هر چند کاذب ....اونم واسه نبود آرامش واقعی از سرم زیادیه.....راستی واسه روح دو تا ماهیام دعا کنید که توی بهترین اقیانوسای بهست با هم باشن  روحشون شاد........هروقت یادشون می افتم .....اشکم در میاد ...بیچاره پا به ماه بود.اما نمیدونم نسترن قاتل شیکمش رو فشار داد که مرد یا شایدم مشکل تنفسی پیدا کرده بودو من نمیدونستم....ماهی سیاه کوچولوم وقتی خانومیش مرد دو روز بعد دق کرد و مرد ...عوضشحالا توی اقیانوسای بهشت واسش(دی بلال) نوعی آواز عاشقانه به زبان بختیاری میخونه...روحشون واقعا شاد..اون دنیا میرم لب ساحل ملاقاتشون ...آهان راستی من دیشب باز هم خواب یک ستاره ی قرمز کوچولو رو دیدم و پلک چشمم همش میپره ...کفشهامم همش جفت میشه انگاری یه نفر میخواد بیاد...یه نفر که  آمدنش را نمیشود گرفت.........کسی که مثل هیچ کس نیست.....منتظر پست بعدیم باشید ....شاید زد به سرم و یه کتاب دادم بیرون

 

 

نویسنده: الدوز ׀ تاریخ: سه شنبه نهم مرداد 1386 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

آن روز ...روزی عجیب بود...روزی که حروف چشمها را میساختند و نقطه ای در قلبها پنهان می شد...

سال گذشته همين موقع يه مطلب براي روز تولدم نوشتم... واسه همين الان فکر ميکنم حتما بايد امسال هم بنويسم... امروز من رفتم توي نوزده سال نه کسی بهم گل داد نه کسی هدیه بهم داد شاید هم خودم نخواستم و قبول نکردم ... اين سال رو که گذروندم بدترين سال عمرم بود خيلي اذيت شدم اما به موفقيتهام مي ارزيد... تازه به اين نتيجه هم رسيدم که هرچقدر بزرگتر ميشيم و ساقه هامون بالاتر ميره و ريشه هامون بزرگتر ميشه بيشتر بي خاصيت ميشيم و ريشه هامون رو فراموش ميکنيم....  به هر حال بايد بزرگ شيم ‎اما نبايد فراموش کنيم يه زماني هم بچه بوديم... و گاهي بچگي کنيم... که کمتر از اون عالم پاک و بي شيله پيله فاصله بگيريم...ديگه مثل سالهاي قبل با خودم و خدا اين مشکل رو ندارم که چرا به وجودم آورد... الان خوشحالم که وجود دارم...تا به ماهيام هر روز صبح غذا بدم و آبشون رو عوض کنم و بهشون برسم....وجود دارم که به گلهام آب بدم...  هستم که باشم.... هستم که واسه تولدم وبلاگم رو به روز کنم...همين هم دليل خوبي واسه بودنمه...,متاسفانه مثل هميشه نميتونم زياد بنويسم.... واسه همين مطلبم رو با يه شعر تموم ميکنم... 

به تکرار زیستن
و تا نهایت خواستن
 افسردن
 و تا نهایت شدن
 سر خوردن
 و هنوز راه به جایی نبردن


نویسنده: الدوز ׀ تاریخ: سه شنبه نوزدهم تیر 1386 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

دوباره تنها شدیم...........

گفتم: «بمان!» و نماندی!
رفتی،
بالای بام آرزوهای من نشستی و پایین نیامدی!
گفتم:
نردبان ترانه تنها سه پله دارد:
سکوت و
صعودُ
سقوط!
تو صدای مرا نشنیدی
و من
هی بالا رفتم، هی افتادم!
هی بالا رفتم، هی افتادم...
تو می دانستی که من از تنهایی و تاریکی می ترسم،
ولی فتیله فانون نگاهت را پایین کشیدی!
من بی چراغ دنبال دفترم گشتم،
بی چراغ قلمی پیدا کردم
و بی چراغ از تو نوشتم!
نوشتم، نوشتم...
حالا همسایه ها با صدای آواز های من گریه می کنند!
دوستانم نام خود را در دفاترم پیدا می کنند
و می خندند!
عده ای سر بر کتابم می گذارند و رؤیا می بینند!
اما چه فایده؟
هیچکس از من نمی پرسد،
بعد از این همه ترانه بی چراغ
چشمهایت به تاریکی عادت کرده اند؟
همه آمدند، خواندند، سر تکان دادند و رفتند!
حالا،
دوباره این من و ُ
این تاریکی و ُ
این از پی کاغذ و قلم گشتن1

گفتم : « - بمان!» و نماندی!
اما به راستی،
ستاره نیاز و نوازش!
اگر خورشید خیال تو
اینجا و در کنار این دل بی درمان نمی ماند،
این ترانه ها
در تنگنای تنهایی ام زاده می شدند؟


نویسنده: الدوز ׀ تاریخ: شنبه بیست و ششم خرداد 1386 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

هر آنچه به هستی میگراید ناچار به درد و رنجی بی پایان است......

دو خط موازى زاییـده شدند . پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید. آن وقت دو ‏خط موازىچشمشــان به هم افتاد. و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد. و مهر یکدیگر را در ‏سینه جای دادند. خط اولى گفت:ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم. و خط دومی ‏از هیجان لــرزید. خط اولی گفت: و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ‎ .‎
من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ،یا خط کنار ‏یک نردبام. خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ ‏شوم ،یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت‎.‎
خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت‎.‎
در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمىرسند و بچه ها تکرار ‏کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند‎.‎
دو خط موازی لـرزیدند. به همدیگــر نگـاه کردند. و خط دومی پقی زد زیر گریـه‎ .‎
خط اولی گفت: نه این امکان ندارد . حتمأ یک راهی پیدا میشود .خط دومی گفت: ‏شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم. و دوباره ‏زد زیر گریه. خط اولی گفت: نباید نا امید شد. ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و ‏دنیا را زیر پا می گذاریم. بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند. خط دومی ‏آرام گرفت. و اندوهنک از صفحه کاغذ بیرون خزید. از زیردر کلاس گذشتند. و وارد حیاط ‏شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد. آنها از دشتها ‏گذشتند ..... ، از صحراهای سوزان ..... ، از کوههای بلند ..... ، از دره های عمیق .......، ‏از دریاها ....... ،از شهرهای شلوغ‎.....‎
سالها گذشت ؛
و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند. ریاضیدان به آنها گفت: این محال است.هیچ ‏فرمولی شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چیز را خراب میکنید. فیزیکدان گفت: ‏بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم. اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر ‏دانشی به نام فیزیک وجود نداشت. پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی ‏درمان است. شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید. اگر قرار باشد با ‏یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس ‏گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید. رسیدن شما به هم مساوی ‏است با نابودی جهان. دنیا کن فیکون می شود . سیـارات از مدار خارج می شوند. کرات با ‏هم تصادم میکنند. نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده ‏اید. فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محــال است‎.‎
و بالآخره به کودکی رسیدند. کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم میرسید. نه در ‏دنیاى واقعیات. آن را در دنیاى دیگری جستجو کنید...... دو خط موازی او را هم ترک کردند. ‏و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند. اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل میگرفت. ‏‏«آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست میدادند.» خط اولی گفت: این بی ‏معنی است. خط دومی گفت:چی بی معنی است؟ خط اولی گفت:این که به هم ‏برسیم. خط دومی گفت: من هم همینطور فکر میکــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند‎.‎
یک روز به یک دشت رسیدند. یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بودو نقاشی میکرد.خط ‏اولی گفت:بیـا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا کنیم‎.‎
خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم. خط اولی ‏گفت:در آن بوم نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت. و آن دو وارد دشت شـدند.روی دست ‏نقاش رفتند و بعد روی قلمش. نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد‎.‎
و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت. و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام ‏پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم میرسید‏‎.‎

 

نویسنده: الدوز ׀ تاریخ: سه شنبه چهاردهم فروردین 1386 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


© All Rights Reserved to setare20062000.Blogfa.com / Theme by:
bahar 20